با سلام خدمت دوستان و استادانم از شما خواهش ميكنم با اينكه مقاله طولاني است تا آخر بخوانيد و نظر بدهيد.
امروز داشتم در خيابانهاي قدم مي زدم و به اطرافم نگاه ميكردم به پاركي رسيدم و بر روي نيمكتي نشستم
چند دقيقه بيشتر نگذ شت كه دختر و پسر كوچكي كه شايد 9يا10 سال بيشتر نداشتند به طرفم اومدن از صداي
زيباي اون 2تا كودك به خودم اومدم ....دختر گفت :آقا يك آدمس بخريد ازمن ،چهره ي معصومي داشت
پسر گفت:آقا از من يك دعا بخريد ،اونم مانند دختر بچه چهره اي معصوم ولي غمگين داشت براي 3دقيقه
ايستاده بودن پيش من و اسرار براي خريد اجناسي كه داشتند ؛ من به هيچ يك از اجناس احتياجي نداشتم و
با كمي ناراحتي برگشتم و عذر خواهي كردم و گفتم نيازي ندارم ممنون ؛دختر و پسر معصوم با چهرهاي ناراحت
از كنار من رفتند و همين جور كه مگاه ميكردم به طرف افراد داخل پارك مي رفتند و براي اينكه كسي از اونا
چيزي بخر به همه اسرار و خواه مي كردند بعد از چند دقيقه از جلوي چشمام محو شدند.
دوباره در فكر بودم نوجواني كه شايد 15يا16سال بيشتر نداشت كنارم نشست ولي اينبار از بوي بدي كه
به مشامم رسيد از فكر خارج شدم ديدم نوجواني با تيپ امروزي و زيبا و موهايي (به قول بچه ها فشن)
كنارم نشسته بود ومن اينبار از بوي سيگار او از فكر خارج شدم برگشتم و به او سلام كردم ابتدا يا
حواسش نبود يا مي خواست توجهي نكند ديدم كيفي به همراه دارد به احتمال زياد محصل بود بعد از 30ثانيه
دوباره سلام كردم اينبار جواب داد گفت:سلام ، بفرماييد!! گفتم اجازه است از شما سوالي كنم ؟
با كمي مكس گفت:بفرماييد..گفتم دوست خوبم چرا سيگار ميكشي؟ ابتدا چهره اش را در هم برد
مطمون بودم در دلش گفته "فضولي نكن يا به توچه..."اما بعد چند ثانيه گفت :براي اينكه كلاس داره
نمي دونم براي اينكه بزرگ شدم ، به من گفت :براي اينكه جلوي دوستم كم نيارم و
جلوي دوست دخترم كلاس بزارم با سر درگمي گفت نمي دونم براي همين چيزايي كه گفتم ؛با ناراحتي
گفت اگر دودش اذيتتون ميكنه از اينجا بلند بشم ؛گفتم فضولي ولي يك سوال ديگه دارم كمي جوش آورده
بود گفت بفرماييد،گفتم از كي سيگار ميكشي غير از سيگار چيز ديگه اي استفاده ميكني؟ از جايي كه نشسته
بود كنار من بلند شد و كيفش برداشت گفتم الان يك حرفي ميزنه و ميره برگشت گفت:الان 3ماه سيگار ميكشم
چيزاي ديگم براي كلاس يا اينكه كم نيارم استفاده ميكنم و چند قدم دور شد و برگشت روبه من و گفت :
شما مگر فضول هستيد و به سرعت دور شد.
باز دوباره در فكر فرو رفتم و به اطرافم و آدمايي كه در حال رفت و آمد بودند نگاه ميكردم ديد كنارم
جواني نشسته حدودا 23يا25 و روزنامه ها را برگ مي زند از صداي برگ زدن روزنامه ها حواسم
پرت شده بود چند دقيقه همين جور نگاهش ميكردم مانند آدماي كلافه بود كه ناگهان روزنامه را به زمين
انداخت و زير لب به گونه اي كه صدايش را شنيدم حرف هايي زمزمه كرد ،بعد از چند دقيقه كه آرام
شد برگشتم و به او گفتم سلام دوست عزيز حال شما ؛برگشت و با چهره ي درهمي كه داشت گفت:سلام
از صفحات روزنامه ها فهميد دنبال كار ميگردد برگشتم گفتم شما دنبال كار هستيد ؟گفت:بله مگر چطور
گفتم فضول نباشه مدركتون چيه دنبال چه كاري هستيد؟مثل اينه دوست داشت هرچه در دلش است بيرون
بريزد وبا من هم صحبت شد ،گفت من ليسانس مديريت صنعتي هستم و الان حدود 1سال 6ماه است دنبال
كار هستم هر كاري باشد هر كجا ميروم يا قبول نميكنند و سابقه كار مي خواهند و يا نفرات قبلي استخدام شدند
و ظرفيت پر است و يا بايد حتما پارتي داشته باشي به هر حال كار نيست گفت حتي جايي خواستم ماشين
نويس بشوم ولي گفتن فقط ماشين نويس زن لازم داريم ؛گفتم مگر الان در تلويزيون نمي گويند نيروهاي
كار جديد ميگيريم يا نرخ بكاري پاين آمده است و نيروهاي جوان را براي كار استخدام ميكنيم با لحني
تمسخر آميز برگشت گفت :حتما راست مي گويند ولي براي ما كه كاري پيدا نشده است با اينكه به همه
جا سر زده ام براي كار.برگشتم گفتم مجردي يا متاهل ؟ خنده ي تلخي كرد و گفت: اه!!دل خوشي داري
آخه با جيب خالي و خرج بالا كي زن مي گيره گفتم ميگن مسكن ارزن شده ؛توان خريد مسكن بالا رفته يا
حداقل مي توانند رهن يا اجاره كنند گفتم در رسانه ها گفتند رهن و اجاره ها كم شده و كنترل ميكنيم
اينبار ابروهاش در هم كشيد وبه من نگاه كرد گفت دوست خوبم از خارج تومدي تازگي؟گفتم نه!!!
گفت مگر همين جا زندگي نميكني گفتم چرا؛ مگر چطور؟از جايش بلند شد وگفت فكر نكنم در اين شهر
يا كشور زندگي نميكني ؛روزنامه را از زمين برداشت و خداحافظي كرد و رفت .منظورش را
نفهميدم كمي در فكر حرفهاي آن دوست رهگذر بودم كه!!
ديدم آقايي ميانسال در كنارم نشست و اينبار ابتدا طرف مقابلم سلام كرد برگشت گفت :سلام جوان
مشكلي ندارد اينجا بنشينم؟ گفتم:بفرماييد؛ مرد ميانسال در كنارم نشست و با صدايي خسته گفت :
خدايا شكرت ،برگشتم گفتم خسته نباشيد گفت :درمانده نباشي جوان .
گفتم شما بازنشسته هستيد برگشت گفت :بله ،گفتم :پس دوران خوبي را داريد بعد از چندين سال
كار كردن حالا به پارك مي آيد و تفريح و استراحت ميكنيد ؟برگشت گفت :پسرم 30سال خدمت كردم
و حال كه بايد به قول تو استراحت كنم در جايي ديگركار ميكنم ؛لحظه اي به فكر دوست قبلي كه در
كنارم بود افتادم گفتم او كه ميگفت كار نيست ؛چگونه اين مرد ميانسال بعد از بازنشستگي بازهم
به سرعت كار پيدا كرده ؛البته از طرفيم در دلم گفتم همين افراد نمي گذارند ما جوانان به سر كار
برويم. برگشتم و گفتم چرا دوباره كار ميكنيد؟ گفت پسرم من هم دوست دارم از دوران بازنشستگي
لذت ببرم اما 2پسر دانشجو دارم 1دختر دم بخت با حقوق بازنشستگي كفاف خرج و مخارج
زندگيم و بچه هايم را نمي توانم تامين كنم با اينكه خودم خانه دارم و اجاره نشين نيستم
گفتم پس زندگي سخت است و بازنشستگي خوب نداريد ؟گفت: خدا را شكر؛به خدا توكل ميكنيم
آن مرد ميانسال بلند شد و داشت مي رفت برگشتم گفتم البته فضولي است اما شغل جديد شما
چيست ،گفتم با توجه به سابقه شما حتما كار راحتي است و با درآمد كافي؟مرد ميانسال برگشت
با لبخندي آرام گفت :پسرم من مسافركشي ميكنم و خداحافظي كرد و از من دور شد.
از جايم بلند شدم و از پارك بيرون آمدم و شروع كردم به راه رفتن در خيابان و فكر مي كردم
و با خودم ميگفتم دركشورو رسانه ملي ما مي گويند كودكان خياباني نداريم و براي آنها
مكان هايي ساختيم كه از همه امكانات رفاهي برخوردار است ؛رسانه ها مي گويند سن
اعتياد در كشور ما بالا است اما نوجواني سيگار مي كشد و....در رسانه هاي ما مي گويند
بيكاري در كشور ريشه كن مي شود و نرخ بيكاري تك رقمي است پس چرا جوانان بيكار
هستند؛در كشور ما مي گويند حقوق بازنشستگان و كارمندان افزايش پيدا كرده است
و حقوق كافي دارند و كسي چند شغله نمي باشد اما امروز كارمندي ديدم كه بعد از
بازنشستگي ،مسافر كشي مي كند..حال من بايد حرف رسانه ا را باور كنم و مسئولين
كورم را يا حرف مردم را ؟در همين فكر ها بودم و آرام راه ميرفتم و از جلوي دانشگاه
و رد مي شدم و ديدم ناگهان مردمي با ترس و با سرعت به طرفم مي آيند و در دانشگاه
صدا هايي به گوش مي رسد ناگهان سرم را بالا كردم ديدم جمعيت زيادي در حال فرار هستند
و پليس و بعضي افرادي كه لباس هاي مانند مردم دارند به دنبال مردم مي آيند و مردم و دانشجويان
با صداي بلند فرياد مي زدند" الله اكبر" و در مورد"راي" چيز هايي مي گفتند باز در هان جا
فكر كردم آيا مردم متهم هستند يا مردم بي گناه هستند و متهم اصلي شخص ديگري است
و پليس و ... به اشتباه دنبال مردم است؟
من كه واقعا گيج ششده ام چه كسي راست مي گوييد؟
پايان
سعيد آگنجي 7/6/88